مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
609
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
فأقبل في أربعة آلاف ، وانضمّ إليه الحرّ فيمن معه ، ودعا عمر بن سعد عزرة بن قيس الأحمسيّ وأمره أن يلقي الحسين ويسأله عمّا جاء به ، فاستحيا عزرة لأنّه ممّن كاتبه ، فسأل من معه من الرّؤساء أن يلقوه ، فأبوا لأنّهم كاتبوه . فقام كثير بن عبداللَّه الشّعبيّ ، وكان جريئاً فاتكاً ، وقال : أنا له ، وإن شئت أن أفتك به لفعلت ، قال : لا ، ولكن سله ما الّذي جاء به ؟ فأقبل كثير وعرفه أبو ثمامة الصّائديّ ، فقام في وجهه وقال : ضع سيفك وأدخل على الحسين ، فأبى واستبّا ، ثمّ انصرف .
--> - شعبى كه مردى شجاع بود ، از هيچ چيز روگردان نبود برخاست وگفت : « من نزد أو مىروم واگر خواهى أو را مىكشم . » عمر گفت : « نمىخواهم أو را بكشى . برو وبپرس براي چه آمده ؟ » كثير رفت . چون چشم أبو ثمامهء صائدى به أو افتاد كه مىآيد ، به حسين عرض كرد : « أصلحك اللَّه يا اباعبداللَّه ! بدترين أهل زمين نزد شما مىآيد كه از همهء مردم بىباكتر وخونريزتر است . » وبرخاست وجلوى أو را گرفت وگفت : « شمشيرت را بگذار وخدمت حسين برو . » گفت : « نه ، خوش ندارد من پيغامى دارم . اگر ميل داريد ، برسانم وگرنه برگردم . » گفت : « پس من دستهء شمشيرت را بگيرم وپيغامت را برسان . » گفت : « نه ، نبايد دستت به أو برسد . » گفت : « پيغامت را به من بگو ومن به حسين مىرسانم . من نمىگذارم نزديك أو بروى ، تو نابهكارى . » به هم دشنام دادند وبرگشته وبه عمر سعد گزارش داد . عمر ، عروة بن قيس حنظلي را خواست وگفت : « واي بر تو ! حسين را ملاقاة كن وبپرس براي چه آمده وچه مىخواهد ؟ » به سوى حسين آمد وچون حسين ديد كه مىآيد ، فرمود : « شما اين را مىشناسيد ؟ » حبيب بن مظاهر عرض كرد : « آرى ، اين مردى است از حنظلهء تميم وخواهرزادهء ماست . من أو را مىشناسم كه خوش عقيدة است ونبايد در اين جا آمده باشد . » آمد وبر حسين سلام داد وپيغام عمر رسانيد . حسين در جواب گفت : « همشهريان شما به من نوشتند : بيا . اگر مرا ناخوش داريد ، برمىگردم . » سپس حبيب بن مظاهر به أو گفت : « واي بر تو اى قره ! كجا مىروى نزد ستمكاران ؟ اين مردى كه خدا به بركت پدرانش تو را گرامى داشته ، يارى كن . » گفت : « جواب پيغام عمر را مىرسانم وتصميمى مىگيرم . » نزد عمر برگشت وبه أو خبر داد . عمر گفت : « اميدوارم خدا مرا از جنگ با أو معاف دارد . » كمره اى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 93